الشيخ علي اكبر النهاوندي
278
العبقري الحسان في أحوال موالانا صاحب الزمان ( ع )
گفتند : زمين بندهاى از بندگان پادشاه است كه فلان رافضى مىباشد . پادشاه او را طلبيد و زمين را از او خواست . او گفت : عيال من به اين زمين محتاجتر از تو هستند . پادشاه گفت : آنرا به من به فروش ، من قيمت آنرا مىدهم . گفت : نمىبخشم و نمىفروشم ، ذكر اين زمين را ترك كن ! پادشاه در غضب شد ، متغيّر گرديد و غمناك و متفكّر به اهل خود برگشت و او زنى از ازارقه داشت كه او را بسيار دوست مىداشت و در كارها دايما با او مشورت مىكرد . چون در مجلس خود قرار گرفت ، زن را طلبيد تا با او مشورت كند . زن وقتى او را در نهايت غضب ديد ، از او پرسيد : اى پادشاه ! چه داهيه بر تو عارض شده كه چنين غضب از روى تو ظاهر گرديده است ؟ پادشاه قصّهء زمين را براى او نقل كرد و آنچه او به صاحب زمين گفته و او جواب داده بود ، به زن بازگفت . زن گفت : اى پادشاه ! كسى غم مىخورد و به غضب مىآيد كه بر تغيّر و انتقام قدرت نداشته باشد ، اگر نمىخواهى كه او را بىحجّتى به قتل رسانى ، من در باب كشتن او تدبيرى مىكنم كه زمين او به دست تو درآيد و در اين باب براى تو نزد اهل مملكت خود عذرى بوده باشد . پادشاه گفت : آن تدبير چيست ؟ زن گفت : جماعتى از ازارقه كه اصحاب مناند نزد او مىفرستم تا او را بياورند و نزد تو شهادت دهند كه او از دينت بيزارى جسته ، آنگاه براى تو جايز مىشود كه او را بكشى و زميناش را بگيرى . پادشاه گفت : پس اين كار را بكن . آن زن اصحابى از ازارقه داشت كه بر دين آن زن بودند و كشتن مؤمنان رافضى را حلال مىدانستند . او آن جماعت را طلبيد و ايشان نزد پادشاه شهادت دادند كه آن رافضى از دين پادشاه بيزار شده ، پادشاه به اين سبب او را كشت و زمينش را گرفت . حق تعالى در اينوقت به خاطر آن مؤمن بر ايشان غضب فرمود و به ادريس عليه السّلام